تبليغاتX
 آرمــــــین
 

بامداد شعر ایران

آه پیـــــــش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو



 

نوشته شده توسط armin.f در 88/05/02 ساعت 13:18 موضوع | لینک ثابت


درباره نــــــــدا ...

تو را به جان عزیزت اینطور نگاهم نکن . نگاهت آتشم میزند . نفسم را میگیری ، خفه میشوم . نگاهم نکن . نگاهت تمام زندگی ام را به آتش میکشد عزیز . یعنی چه ؟ خدایا یعنی چه ؟ خدایا کجایی پس ؟ چرا هر وقت نیازت داریم ناپدید میشوی؟ مگر نه اینکه میگفتی رحمان و رحیمم ، مگر نمی گفتی یار مظلومان ودشمن ستمگرانم ؟ چرا وقت نیاز نابینا میشوی ؟ 30 سال کافی نبود؟ کشتار دهه شصت کافی نبود ؟ کشتار جنگ هشت ساله کافی نبود؟ کشتار 18 تیر کافی نبود ؟ چشمت را باز کن ، اگر آزمایشی بود کردی ، اگر مصلحتی بود انجام دادی ، اگر دور اندیشی بود داشتی ، امروز میبینی به اسم تو کشتار میکنند ، نگذار باور کنم که نماز جمعه ریاکاران را بر آسفالت خونین خیابان ، بیشتر از نگاه مظلوم این دختر دوست داری . هر وقت نیازت داشتم نبودی . من بَد . این دختر معصوم هم من بودم که راضی شدی در آغوش پدرش جان بدهد ؟ پس اگر فردا وجودت را به ناسزا کشیدم گله نکن . ... (احمد باطبی)


 

نوشته شده توسط armin.f در 88/04/01 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت


تنهایی عریان

داشتم تنهایمو تنها تنها می گذروندم ,نم بارون زمینا رو خیس کرده بود از اون موقع هایی بود که دوست داشتم ششامو پر دود کنم و پشت فرمون ماشین با یه آهنگ ملایم بی هدف رانندگی کنم

شاید شرایطم بی دلیل نبودشب جمعه, پائیزو نم بارون. ولی فقط از این خواسته ها پای پیاده بود و یه بسته سیگارو تنهایی مطلق راهمو کج کردم که برم سمت خونه دیدم اونجا دلگیرتره به پرسه های بی هدفم ادامه دادم  هی ششامو پر و خالی می کردم... تنهایی ستوه آور غریبی بود

کم کم داشتم احساس نزدیکی خاصی به رابینسون کروزو پیدا میکردم اون توی جزیره و من تو این شهر به این بزرگی ولی در عین حال هر دو تنهاصدای باد یه آرامش خاصی بهم می داد انگار می خواست تو این سکوت یه رازو بهم بگه که یه دفعه صدای بوق و فریاد هوی!!! حواست کجاست عاشقی! از خلوتم درم آورد توی این هفته شاید این سومین باری بود که این حرف تکراریو میشنیدم

نمیدونم چرا از وقتی که رفتی مث یه آدم خود خواه شدم حوصله هیچ کس و ندارم یادم اومد اون لحظه ای رو که کشتیارت شدم که بی خیال این سفر مضحک شو , شاید حق با تو بود که میگفتی فقط به فکر خودتی. آره واقعا فکر خودم بودم چون نمی خواستم از دستت بدم نمی خواستم بعد از تو غرق در تنهایی خودم بشم.

به یاد شبای جمعه ای افتاده بودم که می رفتیم فرهزاد, تو دیونه ی اون آلو جنگلیای قرمز بودی , قلیون پرتقال و ... اما حالا چی فقط و فقط تنهایی به قول شاملو تنهایی عریان


 

نوشته شده توسط armin.f در 87/11/20 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


کمک به مردم غزه ؟!

نمی دونم چه لزومی داره وقتی آدم خودش تا گلو تو گ.ه گیر کرده به بغل دستیش که فقط منتظره از تو گ.ه در بیاد تا با کف پاش تورو بیشتر هول بده تو گ.ه و تو تو این شرایط بهش کمک کنی در شرایطی که برادران عربش خارج از گود در حال نظاره غرق شدن تو گ.ه شما دوتان آخه این انصافه مردم زیر فشار باشن و کشتی بره سمت غزه جونای ایرانی بیکار و بی پول باشن پول بره سمت غزه واسه آبادی و آبادانی اونجا دیگه من هیچ قضاوتی نمیکنم قضاوتش با خودتونه


 

نوشته شده توسط armin.f در 87/11/01 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


انسان ...!

ومن انسان شدم

موجودی با دو چشم دو گوش دو دست دو پا ومقداری عقل واحساس که در این گردونه خاکی به کار بندمشان

شاید تقدیر همچو منی باشد که باشم نه از برای بودن خویش که ارابه ی روح با شکوه خود باشم در ناکجا آباد آباد شده به دست خویش

این قرارگاه بی قرار که خود انتخاب نکرده ام به دست خویش باشم تا مدتی نا معلوم

اگر از برای این دنیا هستم پس چرا می روم و اگر نیستم چرا آمده ام و این زجه های اندوهبار از برای چیست ؟ بار تحمل تنهایی باز مانده یا غم اینکه چرا من به تنهایی رفته ام!

ز چه رو به این دنیا شدم که بدان باید از این دنیا بروم



پاسخ این بی جواب را در کجای این کره خاکی نوشته اند و این تسلسل انسانیت تا به کجا ادامه خواهد یافت



 

نوشته شده توسط armin.f در 87/10/25 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت